|
|
|
||||
|
به پُست آخر عمرِش، رسیده بود که مُرد
کنار جوی خیابون، خزیده بود، که مُرد
دو فرسخ و، يه قدم راه و، پُستِ بی صندوق گمون کنم همه راهو، دویده بود، که مُرد
پریشبا، یه نشونی، یه جعبه شیرینی و کم کم از دل خونش بُریده بود که مرد
یه دستخطّ شکسته، یه پاکت بی تمبر کنارشم یه دل خون، کشیده بود که مُرد
شنیده بود که گفتن: «جواب تا فردا» و تیک تاک زمان رو، شنیده بود که مُرد
دخیل بسته دلش رو، ولی تَهِ تَهِ صف
از اون غریبه که خیری ندیده بود، که مُرد
صدای بوق و یه صندوق پست بی مصرف به پست آخر عمرش رسیده بود که مرد
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:40 توسط محمدرضا بهروزی فر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با تبریک نزدیک شدن به ولادت امام رضا«ع»:
حضور مجلس انس است و آسمان، آبی
حریم شاه غریبان همیشه مهتابی
«وان یکاد» بخوانید و صد مبارک باد
فرشتگان و قدومش، زمان بی تابی
منوّر است سرایش، هزار مرتبه بیش
رسیده صاحب صحن همیشه مهتابی
دوباره سیزده انجم به خطّ تبریک اند
بیا، تو زائر گلدسته های بی خوابی
واین هم یه اضطراب تازه:
اضطرابی تازه قلب زخمی ام خون می کند یادبود از زخم تنهایی مجنون می کند
طرّه ی گیسوی در باد پری چهر خیال این دل آشفته را شیدا و افسون می کند
خشکی چشم دل از برق نگاه آخرش طعنه بار رود سند و نیل و کارون می کند
نشئه ی چشم خمارش آتشی سوزاند و رفت
آبروی دل، که چشمانش شبیخون می کند
سرخی لب های آتشگون و چال گونه اش گونه ی محجوب دل را باز گلگون می کند
قاضی چشمان مستش، ساده و بی دردسر حکم بر بدمستی چشمان مفتون می کند
خال ابروی کمانش، آخرین تیر و،...خلاص عقل را با قرعه ی احساس، بیرون می کند
حرف آخر را ز عقل خود شنیدم، یاد باد.... اضطراب تازه، قلب زخمی ام، خون می کند
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 21:39 توسط محمدرضا بهروزی فر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آخرین برگ فتاد
غاصبی فرمان داد
که به آتش بکشیدش در باد تا دگر رنگ نماند به رخ مردم این شهر بزرگ شهر گُردان* سِتُرگ شهر آرامگه شیر و پلنگ خالی از زوزه ی گرگ شهر مردان جوان شهر ایمن ز نهیب نامرد شهر سی مملکت خرد و کلان شهر عشّاق، جوانان، یاران شهر هفتاد و دو ملّت یک دل شهر ایران، ایران غاصب این را به شهنشه گفته است: شهر را می سوزم چشم در چشم عزیزان حرم می دوزم پنجه در گیسوی مشکین بزنم آتشی در دل عشّاق جوان افروزم . . .
شعله های آتش، همه جا سر رفتند تا بلندای ستون های مقام جمشید
نه، فراتر رفتند . . .
شهر را سوزاندند تا ابد مردم این شهر ز شب ترساندند بغض یک لحظه هوس را به گلو بنشاندند . . .
همه جا بوی تباهی می داد شهر زیبام دگر رنگ نداشت همه جا رنگ سیاهی می داد گر چه از شهر دگر هیچ نماند غاصب آن مظهر شاهی به بر خاک نشاند مظهر پاکی شاهانه ی مان پاک نشد غیرت شهره ی مردانه ی مان خاک نشد چند صد سال دگر یورشی تازه ز اخبار زمان بشنیدم هجمه ی مرد عرب را دیدم و زمانی دیگر باز در برگه ی سرخی ز کتاب تاریخ مزّه ی تیغ مغول را به سخن فهمیدم در همه دوران ها شهر من مظهر پاکی و شجاعت بوده است گر چه همواره به حکم تقدیر در هجوم حسد و کفر و دنائت بوده است برگ آخر ز کتاب تاریخ باز هم شاهد کین و حسد و نامردی است یک طرف لشکریان چپ و راست یک طرف شهر سراسر مردی است گر که شهرم سوزد دشمن از روی حسد آتش کین افروزد یا ز حرص و طمع لشکریان چپ و راست دشمن از آنسوی مرز باز چشم طمع از دور به شهرم دوزد باز بر می خیزم با درفش کاوه
با کمان آرش با نهیب کوروش
به سر خصم شنیع و سرکش به جهان می گویم قدرتش کمتر از آن است که پشت یک مرد از تبار ایران به ستم خاک کند یا که حتی شاید رد پای گذر پاکش را ز زمین پاک کند باز هم می گویم: شهر من ایران است شهر هفتاد و دو ملت یک دل شهر عشاق و جوانان و سپهداران است شهر مرد و زن و کودک همه مرد شهر خالی ز نهیب همه نامردان است
شهر من ایران است
شهر من ایران است.
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 23:50 توسط محمدرضا بهروزی فر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روزگاری است که من در خود خود گم شده ام
ساغری بابت بدمستی مردم شده ام
هوس از بس به سرم زد ز سر سرمستی
شاکی از شیطنت خوشه ی گندم شده ام
«مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک»
دانم و مست ز پیمانه ی هر خم شده ام
آخرین ساغر این دار به من داد نشان
که در این سبقت بی سابقه چندم شده ام
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 23:43 توسط محمدرضا بهروزی فر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام به مناسبت ولادت اولین حامل ذوالفقارعدل، بد ندیدم یه مثنوی نسبتاً قدیمی رو بیارم اوّل پست ها(هر چند ممکنه تناسبی با ولادت مولا نداشته باشه). عیدتون مبارک.
یا علی جان ذوالفقارت را نیازی مُبرم است
بهر نااهلان دین این آیه ای مستحکم است
یا علی جان پشت دین، سرها به زیر آب رفت
کشتی مستحکم اسلام در گرداب رفت
یا علی جان پشت دین، آدمکشی توجیه شد
سنگسار و حدّ شرعی مایه ی تفریح شد
یا علی جان گفتی از زخم زبان این و آن
خار در چشمت بُود اندر گلویت استخوان
یا علی جان درد چشمم باز غوغا می کند
استخوان اندر گلو این را تماشا می کند
یا علی جان یاد آرم روزگار پیش را
مردم ساده، صمیمی، بی ریا، درویش را
یا علی جان عالمان فاسق هفتاد رنگ
جان دهند امّا کجا؟ در پشت میدان های جنگ
یا علی جان آه مظلومان عالم سر گرفت
هُرم آن هم رنگ آتش، زیرِ خاکستر گرفت
یا علی جان پشت دینت را شکستند از ریا
داغ مهر و ذکر تسبیح و نماز اغنیا
یا علی جان ریش هم، جزء اصول دین شده!
یا گریبان، جزء لاینفک ز این آئین شده!
یا علی جان آسمان هم بغض دارد در گلو
چون که تنها او ببیند مردم هفتاد رو
یا علی جان اسم کوچک را به خاطر آورم
تلخی این هفت رنگی را ز خاطر می برم
یا علی جان شیعگی رسم جوانمردی نبود؟
بهر اطعام یتیمان، رسم شبگردی نبود؟
یا علی جان عاشقانت بی پناه افتاده اند
یوسفان یوسفت در قعر چاه افتاده اند
یا علی جان دین خاتم برتر از دین یهود
یا ز دین عیسی مریم، مسیحا دم نبود؟
یا علی جان کاشکی از نسل سلمان می شدیم
بهر مولا، لحظه ای، یکدم مسلمان می شدیم
یا علی جان آن که شب را پاسدار ایل کرد
حکم اسلام و کتاب الّله را تعطیل کرد
یا علی جان شهر ما، شهر سراسر درد شد
دختر تنها و بی کس، دختر ولگرد شد
یا علی جان انتظار مهدی ات، جان را گرفت
فاش گویم از دل مظلوم، ایمان را گرفت
یا علی جان ضربه ای از ذوالفقارت لازم است
ساده و بی پرده گویم، تک سوارت لازم است
یا علی جان اقتدا از تو، برایم شیعگی است
راه رفتن در ره تو، معنی فهمیدگی است
یا علی جان شرم بر من باد گر ساکت شوم
بین روباهان زاهد، مفتی و عابد شوم
یا علی جان گر که اسمم شیعه ی مولا علی است
درتمام حرف های تلخ من این منجلی است
یا علی جان جان دهم اما نه بهر دین فروش
این کلام آخر مستی که شد ساغر فروش
+
نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 21:53 توسط محمدرضا بهروزی فر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ميگساري ها ز دستت كار دستم داده است مستي چشمان مستت كار دستم داده است
بارها گفتم به خود، بگذار و بگذر زين سروش اين سروش مي پرستت كار دستم داده است
عشقت آمد، آتشي زد بر دل ريشم و رفت عقل گفتا ناز شستت، كار دستم داده است
عاشق عشقم ولي عشقی نه در حد جنون عشق مجنون از الستت، كار دستم داده است
در خيالم دست آخر برگ هايم سر تر است آن سه تا تك خال دستت كار دستم داده است
برد با من بود امّا در نگاه آخرت
يافتم حتّي شكستت كار دستم داده است
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 9:38 توسط محمدرضا بهروزی فر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
این پیام رو تو باکس نظرات یکی از دوستان دیدم. حیفم اومد ننویسمش. نویسنده ی اون هم یه غریبست به اسم تا بعد. اینا همون حرفاییه که روی دل خیلی هامون مونده. قضاوت با خودتون... . . . سلام. دلم از همه تون گرفته. که یادشون میره شاید یکی شون ..الان...یه مشکل یه سختی یه درد داره. به همدیگه سر میزنن یا با یه غزل به روز کردم یا...... رفقا این جوری که هوای همدیگه رو دارین فرقی بین شب و روز تون هم هست؟ شاید به شب که باشین وجدان تون راحت تر خوابش ببره. فقط و فقط دلشون خوشه که همدیگرو لینک میکنن غافل از اینکه واسه همدیگه خیلی کارای دیگه هم میشه کرد. در پناه حق.....تا بعد
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 23:47 توسط محمدرضا بهروزی فر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سال ها می گذرد
یاد ایّام بخیر
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود به هزاران شیوه
به هزاران ترفند
با زبانی که به احساس شهیر است هنوز
راه ها می جستم
تا مگر باز گذر از سر کوی تو نصیبم گردد
تا مگر چشمه ی چشمان سیاهت بنشاند عطش چشمانم
تا مگر زودتر از زود به فردا برسم
به کدامین فردا؟
به کدامین فردا؟
یاد آن بوم بخیر
بوم نقاشی فردای تو و مهتاب و
من و یک بوم دگر
من و یک بوم دگر با دو جهان نقاشی
یک جهان مردمک چشم تو و هرم نگاهت بر من
و جهانی دیگر
که در آن عکس تو را در بر مهتاب، عیان می دیدم
چه شد آن فرداها؟
چه شد آن هرم نگاهت در بوم؟
از چه مهتاب دگر بی تو برون می آید؟
بارها پرسیدم
بارها پرسیدم
غافل از این که دو دست تقدیر
طرح فردای مرا جور دگر طرح زده است
تو و مهتاب و دو دست تقدیر
و من و بوم دگر با یک طرح
از سفر طرح زده است
از سفر که هر چه بود از او بود
سال ها فاصله افتاد میان من و تو
و در این فاصله ها
سردی و گرمی دستی که به ناگاه رسید
از پسِ کوچه ی بن بست خیال
و مرا با دو جهان خاطره ی نیمه شبان
به امید سحری نامعلوم
با دو بوم خالی
دست تقدیر سپرد
با دو چشم حیران
زیر آن طرح به خط تقدیر
این سخن را دیدم:
«روزگار است چنین بد گهر و زشت نگاشت
هر که از راه رسید تبری با خود داشت»
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 22:38 توسط محمدرضا بهروزی فر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
«یک غزل هم از دوست عزیزم کیوان براهنگ»
شادی بدون گاز اشک آور نمی آید
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 8:57 توسط محمدرضا بهروزی فر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
«این هم یک غزل بسیار زیبا از یکی از دوستان»
قرن فلز قرن اتم قرن فضایی ها است
+
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 11:52 توسط محمدرضا بهروزی فر
|
|
|||||
|
|||||